بازگشت   کلوب آموزش ایرانیان > Blogs

قدیمی

امتحان خدا

Posted 06-17-2010 at 04:17 PM by 0o0leila0o0

ديشب خدا داشت ازم امتحان مي گرفت ..
آره امتحان...
گفت اين عبارات رو که مي گم بنويس..:
منم نوشتم...
دوست داشتن ...
عشق ...
مردن ...
دلتنگي ...
تنهايي...
خدا..
باور...
اشک...
رفطن...
دوستت دارم...
عاشقتم ...
بي تو ميميرم ...
دلم برات تنگه ...
بي تو تنهام.. .
به خدا قسم...
اما تو باور نداري....
اما تو ديگه رفطي....
خدا يه نگاهي بهم انداخت گفت...:
(( اينجوري نمي
...
0o0leila0o0 آواتار ها
هیچ چیز تکرار نمی شود
نمایش ها 13 Comments 0 0o0leila0o0 آنلاین نیست. ویرایش برچسب ها
قدیمی

دلتنگی...

Posted 01-15-2010 at 04:09 PM by 0o0leila0o0

دیشب وقتی با بوی دلتنگی هایم آمدی
ماه هم مثل من هول کرده بود
!
چهره اش را دیدی؟!زرد زرد بود
...
هیچ نگفتی و باران نگاهت را بر چشمانم باریدی
نپرسیدی از حالم
می خواستم بگویم
...
می خواستم از انتظار تو بگویم...
که چه زجری بود اما این دلم صدایش در نمی آمد
انگارلال شده بود
!!
دیدمت که می روی دوباره خواستم فریاد بزنم نه
!!
انتظار دوباره نه
!!
وقتی از خواب پریدم
بالشم بوی دلتنگی می داد
دوباره کی برمی گردی
؟!
...
0o0leila0o0 آواتار ها
هیچ چیز تکرار نمی شود
نمایش ها 49 Comments 0 0o0leila0o0 آنلاین نیست. ویرایش برچسب ها
قدیمی

باور...

Posted 10-18-2009 at 05:49 PM by 0o0leila0o0
Updated 01-09-2010 at 02:36 PM by 0o0leila0o0

هر چی صدات کردم بیدار نشدی.
یادمه قبلاً تا میگفتم عزیزم از خواب می پریدی.
ولی این بار التماست کردم ولی بیدار نشدی!
قبلاً یادمه وقتی گریه می کردم دلداریم می دادی.
ولی اینبار پامو از گریه هم فراتر گذاشتم ولی تو حتی منو نگاه هم نکردی!

یادمه اون روز دستاتو گرفتم و گفتم باشه من میرم ولی وقتی بیدار شدی بهم زنگ بزن می خوام یه چیزی رو بهت بگم.
آره. یادمه اون روز رفتم ولی هیچ وقت نفهمیدم که چرا دستات اونقدر سرد بود.
اون روز میخواستم بهت بگم: من به جز...
0o0leila0o0 آواتار ها
هیچ چیز تکرار نمی شود
نمایش ها 88 Comments 3 0o0leila0o0 آنلاین نیست. ویرایش برچسب ها
قدیمی

حافظه از دست رفته...

Posted 09-14-2009 at 02:10 PM by 0o0leila0o0
Updated 01-09-2010 at 02:34 PM by 0o0leila0o0

دلتنگم ولی نمیدانم دلتنگ که. . .

عاشقم ولی نمیدانم عاشق که . . .

دوستش میدارم ولی نمیدانم کیست؟!

حاضرم خود را فدایش کنم ولی نمیدانم کیست؟!

فقط ثانیه ای از آن لحظه به یاد می آورم

به او گفتم دوستت می دارم

حاظرم خود را فدایت کنم

او عصبانی شد

و با تکه سنگی به سرم زد

و مرا تنها گذاشت

تنهای تنها

و از آن پس حافظه خود را
به یک تکه سنگ کوچک سپردم!!!...
0o0leila0o0 آواتار ها
هیچ چیز تکرار نمی شود
نمایش ها 77 Comments 1 0o0leila0o0 آنلاین نیست. ویرایش برچسب ها
قدیمی

وبعدازرفتنت...

Posted 08-08-2009 at 05:21 PM by 0o0leila0o0
Updated 01-09-2010 at 02:33 PM by 0o0leila0o0

وبعدازرفتنت...

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم...
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي...
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم.. .
همين بود آخرين حرفت
...
0o0leila0o0 آواتار ها
هیچ چیز تکرار نمی شود
نمایش ها 99 Comments 1 0o0leila0o0 آنلاین نیست. ویرایش برچسب ها

اکنون ساعت 05:52 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.


Design By: Saeed & Mohammad
Powered by vBulletin® Version 3.8.6
Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO
هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع پیگرد قانونی دارد.

Page Rank Check